تبليغاتX
بابا نامه
اشعار مزین به نام بابا

 

هر سال یک روزش فقط روز پدر بود

 

اما همان یک روز هم ، او کارگر بود

 

هی حرف پشت حرف ، نه ، باید عمل کرد

 

اما مگر دردش فقط درد کمر بود

 

گلناز، دَرست را بخوان دکتر شوی بعد

 

بابا بیاید پیش تو ، عمری اگر بود

 

گلناز، دختربچه ی نازیست اما

 

بابا دلش می خواست گلنازش پسر بود

 

بیچاره این گلناز، خانم دکتری که

 

نه ماه از هرسال بابایش سفر بود

 

آنروز با سیمان و نان از کار برگشت

 

روزی که در تقویم ها روز پدر بود

 

                                            عادل حیدری

 

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 1:44 بعد از ظهر | لینک  | 

 

از راه می‌رسند پدرها غروب‌ها
دنیای خانه روشن و زیبا غروب‌ها

از راه می‌رسند پدرها و خانه‌ها
آغوش می‌شوند سراپا غروب‌ها

از راه می‌رسند و هیاهوی بچه‌ها
زیباترین ترانه‌ی دنیا غروب‌ها

اما به چشم دخترکان شوق دیگری‌ست
شوق دوباره دیدن بابا غروب‌ها

بعد از هزار سال من و کودکان شام
تنها نشسته‌ایم همین‌جا غروب‌ها

این‌جا پدر خرابه‌ی شام است، کوفه نیست
این‌جا بیا به دیدن ما با غروب‌ها

بابا بیا که بر دلمان زخم‌ها زده‌است
دیروز تازیانه و حالا غروب‌ها

دست تو را بهانه گرفته‌ست بغض من
بابا ز راه می‌رسی آیا غروب‌ها؟

بابا بیا کنار من و این پیاله آب
که تشنه‌ایم هر دو تو را تا غروب‌ها

از جاده‌ها بیایی و رفع عطش کنی
از جاده‌ها بیایی ... اما غروب‌ها

بسیار رفته‌اند و نیامد پدر هنوز
بسیار رفته‌اند خدایا غروب‌ها

کم‌کم پیاله موج زد و چشم روشنش
چون لحظه‌های غربت دریا غروب‌ها

خاموش شد وَ بر سر سنگی نهاد سر
دختر به یاد زانوی بابا غروب‌ها

بعد از هزارسال هنوز اشک می‌چکد
از مشک پاره‌پاره‌ی سقا غروب‌ها

اسماعیل امینی

 

 

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 4:23 بعد از ظهر | لینک  | 

 

پسر شدیم و بدون پدر بزرگ شدیم
و با هزار غم و دردسر بزرگ شدیم

و جنگ بود- و آوارگی- و در‌به‌دری
سفر رسید و ما با سفر بزرگ شدیم

پدر همیشه سفر بود -مثل اینکه نبود
و ما بدون پدر با خطر بزرگ شدیم

پدر قطار قشنگش قطار ِ رفتن بود
و ما به شوق سفر بود اگر بزرگ شدیم

پدر رسید و ما از قطار جا ماندیم
پلاکش آمد و ما با خبر بزرگ شدیم

قطار پوکه‌ی خالی -و زیرسیگاری
چقدر جای تو خالی پدر بزرگ شدیم!

که ما بزرگ نبودیم -این شکوه تو بود
به چشم مردم دنیا اگر بزرگ شدیم...

بیژن ارژن

 

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 3:29 بعد از ظهر | لینک  | 

 

بابای خانه را غم ِ نان پیر کرده است

نانی که تکه تکه مرا سیر کرده است

 

از سفره ای که بی پدرم کرده ، روز ها

از چشم های خیره به در ، از هنوز ها ... _

 

_ فهمیده ام پرنده شدن در خیال هاست

هی فکر می کنی به غذایی که سال هاست ...

 

وقتی که اشتهای تو پر/ واز می کند

مادر نشسته است ، تو را ناز می کند

 

یعنی بخواب خوشگلکم وقت شام نیست

رویایمان ، کبوترمان روی بام نیست

 

امشب بخواب و گرم خودت باش و با خدا...

در بخت ما نوشته که  _ یا پول ، یا خدا ! _

 

بغضم گرفته ،خواب ِ پریدن ، ندیدنی است

تصویر آه و حسرت و بابا کشیدنی است!

 

آهی که من به دار ِ خودم فکر میکنم

دارم به انفجار خودم ... فکر می کنم _

 

_ پروانه ام  به آتش تان نه! نمی رسد

این دست ها به دامن تان نه! نمی رسد

 

کوتاه می شود همه جا نردبان من

همسایه های خانه ی بی سایبان من! _

 

_شاید زمانه دست مرا پینه بسته است

ناعادلانه قلب ِ خدا را شکسته است

 

امّا امید ِ من به همان روز ِ آخر است

روزی که کفّه های ترازو برابر است

 

روزی که ممکن است ، که بی آبرو شوید

با چشم های مادر من ، رو به رو شوید !

 

یاسر قنبر لو

 

 

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 3:15 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

آسمان حیاطمان ابری‌ست، شیشه‌هامان همیشه لک دارد
مادرم در سکوت می‌سوزد، قصه‌ای مثل شاپرک دارد

خسته در خانه‌های بالاشهر پشت‌هم رخت چرک می‌شوید

در میان شکسته‌های دلش غمی اندازه‌ی فلک دارد

زخم‌ها مثل روز یادش هست، درد سیلی هنوز یادش هست
پدرم گفته برنمی‌گردد، مادر اما هنوز شک دارد


خواهرم هی مدام می‌پرسد: دستمان خالی است یعنی چه؟
طفلک کوچکم نمی‌داند دست مادر فقط ترک دارد

بغض مادر شکستنی، آنی‌ست، جانمازش همیشه بارانی‌ست
به خدا حاضرم قسم بخورم با خدا درد مشترک دارد

و از آن روز سرد برف‌آلود که پدر رفت و توی مه گم شد
آسمان حیاطمان ابری‌ست، شیشه‌هامان همیشه لک دارد

 

رضا عزیزی

 

 

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 5:34 بعد از ظهر | لینک  | 

 

باد بوی همه خاطره ها را آورد

حال این شاعر بی حوصله را جا آورد

و صدای تو در آن خاطره ها می پیچد:

بچه ها جمله بسازید همه با «آورد»

من نوشتم که غم واژه نان را دیشب

جسد بی رمق و خسته ی بابا آورد

شب سردی ست و من توی خودم می لرزم

باد با خود همه ی خاطره ها را آورد

یک نفر جیغ زد و نیمه  شب هشتم تیر

شعر را مثل خودم، مرده به دنیا آورد

 

مریم آریان

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 6:36 بعد از ظهر | لینک  | 

 

آب ، بابا ، انار ، سارا ، در.....

بچگی ، سادگی ، صداقت ، پر

خنده های بدون دندان و _

- گریه های جدایی از مادر !

 

آب ، بابا ، انار .... می خوردیم

شب چله ، که ریخت بر دفتر!

تب دلشوره های اول صبح

درس های نخوانده تا آخر !

 

آب ، بابا ، انار ، سارا.....رفت

مثل من توی عالمی دیگر

توی دنیای بی سر انجامی

توی دنیای بد و یا بدتر؟!

 

آب ، بابا .... دو سال من را برد

خاک کنکور را بریزم سر

تا نپرسند دائما از او :

- دخترت را نمی دهی شوهر؟!

 

* * *

 

آب ..... شد شور و شوق کودکیم

توی تزریق ایده و باور

توی ترفند های بی پایان

توی کمبود های یک دختر .....

 

می نو

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 2:18 بعد از ظهر | لینک  | 

توي دانشکده بودم که خبر دادند روز انتصاب آقا به مقام ولايت قراره  يه شب شعر با حضور شعراي بنامي مثل استاد سبزواري ٬ استاد قزوه و استاد کاکايي برگزار بشه و براي من هم جايي توي ليست شعرخوناي مجلس نگه داشتن.

ولي من شعري نداشتم. سعي کردم کوششي هم که شده يه کاري بکنم به همين خاطر يه شب تا صبخ بيدار موندم .

حراست خوابگاه در پشت بوم رو بسته بود و من براي رفع خستگي و ديدين طلوع خورشيد از پنجره مخفيانه به اونجا رفتم. از اينکه نتونسته بودم از سر شب تا خود صبح حتي يه کلمه هم بنويسم حسابي عصباني بودم که يهو يه کفترسفيد (نه خياليه, نه فيلم هندي, واقعيهِ واقعيه ميخواهيد باور کنيد؛ مخواهيد هم باور نکنيد! ...) اومد و لب بوم نزديکم نشست.

حالا چه سري بود نمي دونم ولي اصلا از من نمي ترسيد البت پدر بزرگم صد تايي کفتر داره ومن به تبع  يه کمي با خلق و خوي اونا آشنام ولي اين يکي فرق مي کرد. کفتره چند لحظه اي قو قو کرد و دور خودش چرخيد و رفت. بعد از رفتن اون بود که تازه يه چيزايي اومد و درست تا لحظه آخر قبل از اجرا تموم شد و حاصلش همينيه که مي خونيد .

  

 

  

 

       آقا اجازه ! آب، نان، آباد، بابا                  آقا اجازه ! غصه، غم، فرياد، بابا

 

  آقا اجازه ! سين گمانم مثل سارا               سارا يكي از هفت سين آزاد، بابا

 

آقا اجازه ! دست، پا، سر، بي سر و پا     دارا و خاك و خون او در باد، بابا

 

آقا اجازه ! درس، دفتر، مشق، خودكار               در امتحان آخر خرداد، بابا

 

آقا اجازه ! كودك همسايه مي گفت               ما را كميته بابت امداد ... بابا

 

آقا اجازه ! درد، دارو، داد، بيدا                مادر كنار كوچه مان افتاد، بابا

 

آقا اجازه ! آب، مادر، آسيابان                 اين آب از آن آسياب افتاد، بابا

 

آقا اجازه ! شين مثل شيميايي                 با زخم هاي سينه اش همزاد، بابا

 

آقا اجازه ! درس باران، درس آن مرد             پس كو نشان وعده ميعاد، بابا؟

 

آقا اجازه ! خواستم رازي بگويم             اين بار، بار آخري، جان داد بابا

 

با اين همه آقا اجا ... بابا اجازه !              باباي من باش، هرچه بادا باد بابا

  

 

1384/3/24

 

.........
نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 11:16 بعد از ظهر | لینک  | 

 

حرفي نمي زني چرا " باباي جعبه اي"؟

 

خسته شدم، بيرون بيا "باباي جعبه اي"

 

لطفاً بلند تر كمي فرياد هم بزن

 

آن جا نمي رسد صدا "باباي جعبه اي"

 

با آن قدت، تو جاشدي آن جا، ببين مرا

 

جا مي شوم، ببر مرا "باباي جعبه اي"

 

قد عروسكم شده اي، باور كن ببين

 

من مادرت، قبول؟ ها؟ "باباي جعبه اي"

 

بابا عروسكي، چرا لالا نمي كني؟

 

شب شد، لالا لالا لالا "باباي جعبه اي"

 

زهرا توقع همداني

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 10:51 بعد از ظهر | لینک  | 

 

زندان حلول سرد طنابي كه دار يادش رفت

 

ديوار ها شكست، و پاي فرار يادش رفت

 

پروانه هاي سربي يخچال را فراري داد

 

آهن ربا شكست و ميدان، فشار يادش رفت

 

مي خواست مثل خون شما حرف سرخ بنويسد

 

ديوار ريخت، تا بنويسد شعار يادش رفت

 

لاي كلاس و تخته و صدها كتاب بيگانه

 

دارا شهيد گشت و بابا انار يادش رفت

 

 

معصومه لمسو

 

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 10:49 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

بابا چرا ترانه غم ساز كردو رفت؟

 

بر روي دل دريچه غم باز كرد و رفت؟

 

بابا كه ميسرود غزل هاي آرزو

 

پرواز در غروب گل ناز كرد رفت

 

هرچند دام دانه نهادم به راه او

 

آخر دو بال خسته خود باز كرد و رفت

 

ديدم به خاب آمده يك شب كنار ما

 

بر بام دل نشسته و پرواز كرد و رفت

 

پرواز او در عالم انديشه ديدني است

 

او معني نگفته بسي راز كرد و رفت

 

حالي خوش از ترانه حافظ هميشه داشت

 

تصوير شعر خواجه شيراز كرد و رفت

 

اي كاش تا هميشه پدر بود پيش ما

 

چون در سخن براي من اعجاز كرد و رفت

 

 

فاطمه مرداني

 

 

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 10:42 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

 

سالي گذشت... باز نيامد و عيد شد  

 

گيسوي مادرم از غم بابا سپيد شد

 

امروز هم نيامد و غم خانه را گرفت

 

امروز هم دو مرتبه باران شديد شد

 

مادر كنار سفره كمي بغض كرد و گفت:

 

امسال هم بدون تو سالي جديد شد

 

ده سال تير و آذر اسفند و ... خون دل

 

تا فاو فكه رفت ولي نا اميد شد

 

ده سال گريه هاي مرا ديد و گريه كرد

 

حرفي نزد، نگفت: چرا نا اپديد شد

 

ده سال، رنگ پنجره هاي اتاق من

 

همرنگ چشم هاي سياه و سفيد شد

 

###

 

بعد از گذشت اين همه دلواپسي و رنج

 

مادر نگفته بود كه بابا شهيد شد

 

مريم سقلاطوني

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 10:34 بعد از ظهر | لینک  | 

 

اي پيش پرواز كبوتر هاي زخمي

 

باباي مفقود الاثر! باباي زخمي!

 

دور از تو سهم دختر از اين هفته هم پر

 

پس كي؟ كي از هال و هواي خانه غم پر؟

 

تا ياد دارم برگي از تاريخ بودي

 

يك قاب چوبي روي دست ميخ بودي

 

توي كتابم هر چه بابا آب مي داد

 

مادر نشانم عكس توي قاب مي داد

 

اينجا كنار قاب عكست جان سپردم

 

از بس كه از اين هفته ها سر كوفت خوردم

 

من بيست سالم شد هنوزم توي قابي

 

خوب يك تكاني لا اقل مرد حسابي!

 

يك بار هم از گير و دار قاب رد شو

 

از سيم هاي خاردار قاب رد شو

 

برگرد تنها يك بغل باباي من باش

 

ها! يك بغل برگرد، تنها جاي من باش

 

اي دست هايت آرزوي دستهايم

 

ناز و ادايم مانده روي دست هايم

 

شايد تو هم شرمنده يك مشت خاكي

 

يك مشت خاك بي نشان و بي پلاكي

 

عيبي ندارد خاك هم باشي قبول است

 

يك چفيه و يك ساك هم باشي قبول است!!

 

تنها تلاشش انتظار است و سكوت است

 

پروانه اي كه توي تار انكبوت است

 

###

 

امشب عروسي مي كنم جاي تو خالي

 

پاي قباله جاي امضاي تو خالي

 

اي عكس هايت روي زخم دل نمك پاش

 

يك بار هم باباي معلوم الاثر باش

 

 

عبد الكريم زارع

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 10:27 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد

 

آن را براي بچه هاي لاغر آورد

 

مادر براي بار پنجم درد كرد و

 

رفت و دوباره باز هم يك دختر آورد

 

گفتند دختر نان خور است و با خودش گفت

 

اي كاش مي شد يك شكم نان آور آورد

 

###

 

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد

 

آن را براي بچه هاي لاغر آورد

 

تنگ غروب آمد پدر؛ با سنگ در زد

 

يك چند تا مهمان براي مادر آورد

 

مردي غريبه با زناني چادري كه

 

مهمان ما بودند را پشت در آورد

 

مرد غريبه چاي خورد و مهربان شد

 

هي رفت و آمد؛ هديه اي آخر سر آورد

 

من بچه بودم؛ وقت بازي كردنم بود

 

جاي عروسك پس چرا انگشتر آورد؟!

 

دست مرا محكم گرفت و با خودش برد

 

ديدم كه بابا كم نه از كم كمتر آورد

 

###

 

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد

 

آن را براي بچه هاي ديگر آورد

 

مادر براي بار آخر درد كرد و

 

رفت و نيامد؛ باز اما دختر آورد

 

مريم آريان

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 10:22 بعد از ظهر | لینک  | 

روز بابا مبارک

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 10:14 بعد از ظهر | لینک  | 

 

آن روز كتاب خوب و زيبايم سوخت

 

تصميم بزرگ و سبز كبرايم سوخت

 

بابا و انار و آب نان و آتش

 

یك دفعه دلم به حال بابايم سوخت

 

اكبر سليماني زاده

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 10:32 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 نقطه، سر خط آب بابا نا ندارد

 

از بس كه دستش پينه بسته نا ندارد

 

سارا نمي فهمد چرا در بين آن ها

 

بابا كه از جنگ آمده يك پا ندارد

 

بابا هواي سينه اش ابري ست، سارا!

 

اما كسي در فكر بابا نيست، سارا!

 

از بس كه سرفه كرده ديگر نا ندارد

 

اما نميداند دليلش چيست سارا.

 

 بابا برايم قصه مي گويي دوباره

 

از آسمان از ابر از باران، ستاره

 

از عشق مي گويم برايت خوب سارا

 

از مردهاي عاسقي كه تكه پاره ...

 

... سارا كجايي ديكته ..._ خانم پدر رفت

 

از پيش ما ديروز تنها، بي خبر رفت

 

خانم معلم چشم هايش خيس شد، بعد

 

نقطه، سرخط، عاقبت _ بابا _ سفر رفت

 

 

الهام فرامرزي نيا

 

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 10:22 بعد از ظهر | لینک  | 

 

 

مادر گفت: پدر مي آيد

 

بار اول پدرم پايش جا ماند

 

مادر گفت: فرشته آن را برده است

 

بار ديگر پدر يك چشم نداشت

 

مادرم گفت: بال فرشته بر آن ساييده است

 

بار آخر به جز يك تكه پوتين پدر

 

اثري از او بر خاك نماند

 

مادر در پاسخ چشمان به در دوخته گفت:

 

فرشته اين بار خسته شد از بس كه پدر را تكه تكه برده

 

است

 

جواد شباني

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 10:54 بعد از ظهر | لینک  | 

همان‌طوری كه مادر حدس زد شد


پدر آمد به شهر و نابلد شد


به شهر آمد، بساط واكس واكرد.


نشست آنجا كه معبر بود، سد شد


پدر را شهرداری آمد و برد


بساطش ماند بی‌صاحب، لگد شد


پدر از معضلات اجتماعی است


كه تبدیل‌ِ به شعری مستند شد


و بعد آمد كوپن بفروشد اما


شبی آمد به خانه گفت بد شد


دوباره ریختند و جمع كردند


خطر از بیخ گوشم باز رد شد


پدر جان كند و هی از خستگی مرد


نفس در سینه‌اش حبس ابد شد


به مادر گفت من كه رفتم اما


همان‌طوری كه گفتی می‌شود شد


به یاد روی ماهش بودم امشب


نشستم گریه كردم جزر و مد شد.



مریم آریان

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 10:50 بعد از ظهر | لینک  | 

 

صد بار گفته بودي: سارا پدر ندارد

 

از آسمان هفتم اصلاً خبر ندارد

 

 

سارا نگاه خيسش بر آسمان نشسته

 

به شيشه ها نوشته سارا که پر ندارد

 

 

هر روز گفته با خود، باباي من مي آيد

 

بابا پريد، اما سارا خبر ندارد

 

 

بر دفترش نوشتی: بابات مُرده سارا

 

او گفت: جمله تو ربطي به پر ندارد

 

 

باباي مُرده او باباي مَردِه خوانده

 

آخر كلاس اول زير و زبر ندارد

 

 

بابا رسيده امشب، باور نكرده سارا

 

باباي او كجا و مردي كه سر ندارد

 

 

زهرا توقع همداني

 

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 10:46 بعد از ظهر | لینک  | 

 

اين بار با _ ستاره و شب _ جمله اي بساز!

 

سارا اشاره كرد به آن راه دوردست

 

ده سال مي شود پدرم رفته آسمان

 

خانوم اجازه! ولي برنگشته است.

 

خانوم خنده اي زد و پرسيد: دخترم!

 

در جمله هاي ناقصت اصلاً ستاره هست؟

 

 ترسيده بود نمره اش اين بار كم شود

 

خانوم ... شب ... دوباره بالا گرفته است

 

خانوم اجازه! صبح و شب ما يكي شده

 

خانوم اجازه! خانه ي ما بي ستاره است.

 

 

مريم سقلاطوني

 

 

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 10:38 بعد از ظهر | لینک  | 

 

دویدم و دویدم سر کوچه رسیدم ...
        بند دلم پاره شد .. از اون چیزی که دیدم ...
                  بابا میون کوچه افتاده بود رو زمین ...
                         مامان هوار میزد ... شوهرمو بگیرین ........
مامان با شیون و داد میزد توی صورتش...
       قسم میداد بابا رو ... به فاطمه به جدش....
              تو رو خدا مرتضی زشته میون کوچه ... بچه داره میبینه 
........... تو رو به جون بچه.............
        .. بابا رو دوره کردن بچه های محله ...
... بابا یهو دویدو زد تو دیوار با کله ....
هی تند و تند سرشو .. بابا میزد به دیوار ...
                                   
 
قسم میداد حاجیو ...... حاجی گوشی رو بردار...
                      نعره های بابا جون یه هو پیچید تو گوشم ......
                                     الو الو کربلا .. جواب بده به گوشم ....
 
مامان دویدو از پشت گرفت سر بابا رو ....
         بابا با گریه میگفت ... کشتند بچه هارو ....
                 بعد مامانو هولش داد ... خودش خوابید رو زمین ..
                           گفت که : مواظب باشید ..خمپاره زد .. بخوابید...
الو الو کربلا................
               ... کمک میخوام حاجی جون بچه ها قیچی شدن ..
                      تو سینه و سرش زد هی سرشو تکون داد ...
                      ...رو به تما شا چیا ...... چشماشو بست و جون داد
.......بعضی تما شا کردن ...
 بعضی فقط خندیدن ..
 اونایی که از بابا فقط امروزو دیدن ...
                جلو بابا دویدم .... بالا سرش رسیدم ....
                        از درد غربت اون هی به خودم پیچیدم.....
درد غربت بابا .. نشونه های درده ....
           درد غربت بابا.. غنیمت از نبرده ....
                    شرافت و خون و دل نشونه های مرده ....
ای اونایی که هنوز دارید بهش میخندید ...
      برای خنده هاتون ... دردشو میپسندید ....
             امروزشو نبینید..... بابام یه قهرمونه.....
                  یه روز به هم میرسیم ... بازی داره زمونه
موج بابا .. کلیده .. قفل دره بهشته ....
          دروکن هر کسی ... هر چیزیو که کشته (کاشته)
                  یه روز پشیمون میشید که ..... دیگه خیلی دیره....
                              گریه های مادرم یقتونو میگیره.........

 

 

 

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 10:31 بعد از ظهر | لینک  | 

 

شب بود و بابا پينه بسته آمد از راه

با کفشهای خورد و خسته آمد از راه

با آن کت وارفته و آن جيب پاره

شلوار بند از وصله رسته آمد از راه

بوی عرق، زير بغل، بالای سينه

آن سينه با قلب شکسته آمد از راه

با يک بغل شرم و حيا، من در خيالم

با اسکناس دسته دسته آمد از راه

شرم از نگاه، از خواب مادر، نيمه شب

آهسته و در را نبسته آمد از راه

فهميدم از دستی که بر روی کمر داشت

گه ايستاده، گه نشسته آمد از راه

فهميدم، اما او برای ديدن ما

چون آهوی از دام جسته آمد از راه

آمد کنارم، خواب بودم، خواب ديدم

شب بود و بابا پينه بسته آمد از راه

1382/3/13

 

 

    

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 10:18 بعد از ظهر | لینک  | 

یا لطیف

 بی مقدمه می رم سر اصل مطلب. خیلی وقت بود که دلم می خواست یه مجموع شعر جمع کنم که نقش اول همه اونا  " بابا " باشه. این حس از وقتی به وجود اومد که شعر دیکته آقای غلام علی شکوهیان رو در یک روزنامه دیدم و بدجور به دلم نشست. شاید این شعر اولین شعری بود که ناخودآگاه حفظ شدم. یعنی یه دفه بعد از چند روز متوجه شدم که دارم زیر لب زمزمه ش می کنم. دوست ندارم بپردازم به ریشه یابی روانشناسانه یا ادیبانه یا ...انه این حس. شعرا برخوردشون با شعر علاوه بر برخورد کارشناسی برخورد حسی هم هست و این برخورد حسی با غیر شعرا متفاوته. چرا که بین اونا یه چیز مشترک وجود داره و اون چشمه جوشنده شعرشونه. این درک متقابل مبنای خوبی برای برقراری ارتباط دلی بین اوناست. الغرض در این مجموعه سعی کردم از جاهای مختلف این اشعار رو جمع آوری کنم. البته این جمع آوری مربوط میشه به یک سال قبل تا به حال. با کمی اغماض اشعاری که در اون ها به جای کلمه بابا از کلمه پدر استفاده شده بود هم لحاظ شد. اگه همه این آثار رو ملاحظه کنید به چند ویژگی مشترک - غیر از نام بابا - بر می خورید. دوست دارم اون ها رو برام بنویسید. در ضمن باید بهتون بگم که شعر "شب بود و بابا" که از آثار خودم بود رو به غلامعلی شکوهیان تقدیم می کنم. 

 

 

 

 

 

دیکته

 

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

 

سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

 

بعد از همان تصميم كبري ابرها هم

 

يا سيل مي بارد و يا باران ندارد

 

بابا انار سيب و نان را مي نويسد

 

حتي براي خواندنش دندان ندارد

 

انگار بابا هم كلاس اولي هاست

 

هي مي نويسد اين ندارد آن ندارد

 

بنويس كي آن مرد در باران مي آيد

 

اين انتظار خيسمان پايان ندارد

 

ايمان برادر گوش كن نقطه سر خط

 

بنويس بابا مثل خهرشب نان ندارد

 

غلام علي شكوهيان

 

 

نوشته شده توسط میم . ب . مهاجر در ساعت 11:3 بعد از ظهر | لینک  |